تبليغاتX
تپه های شنی
تپه های شنی با باد جا به جا می شوند ولی صحرا همیشه صحرا می ماند این است افسانه عشق

ديروز خونه مادر شوهرم نشسته بودم بچه ها همه بودند.

 خانواده پر جمعيتي هستيم وقتي نوه ها و بچه ها همه با هم باشيم. يكي از بچه ها گفت امسال يه مسافرت دسته جمعي ميريم يه گروه سي و يك نفره با اتوبوس ميريم دور ايران رو ميگرديم. همه سر شوق اومديم انقده هيجان داشتيم كه ديشب تا صبح نخوابيدم يعني خوابم نبرد از شوق . ميدونين آخه همه چيز ديشب رديف شد اتوبوس گرفتن و حساب كتاب كردن همه هم خرجش رو قبول كردن و برنامه ي مسافرتمون جور شد.

 به اميد خدا پنج مرداد راهي ميشيم و دور ايران رو ميگرديم در پانزده روز.

خيلي خوشحالم اميدوارم هيچ اتفاقي نيفته و مسافرتمون بهم نخوره .من عاشق سفرم اونم با خانواده وبا اتوبوس.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/04/02ساعت 13:0  توسط باد صحرا  | 

خيلي بده كه از سادگي تو سوئ استفاده كنن

خيلي بده كه از بچگي و خامي تو سوئ استفاده بكنن

خيلي بده از دل رحيم و نازك تو سوئ استفاده كنن

خيلي بده كه نتوني يه حرفهايي رو به هيچكس و هيچ جا بگي و اون حرفا رو دلت انبار شه و از تو يه ادم ديگه بسازه

دل من مثل شيشه است هر كي از راه مياد يه تلنگر بهش ميزنه و ميره و ترك اونو هي بزرگتر ميكنه

هنوز نذاشتم كسي اونو بشكنه چون اگه بشكنه ديگه مثل اول نميشه

ديگه نميتونم عشق كسي رو تو اون جا بدم

همه چي براي من يه دروغه

عشق

دوستي

برادري

وفا

همه وهمه برام مثل يه دروغ خيلي گنده است كه ديگه نميتونم باورشون كنم

تو اين دنيا هيچكس كسي رو به خاطر وجودش دوست نداره هر كسي هم كسي رو دوست داره به خاطر چيز ديگه ايه جز خودش

من هم اومدم شيشه قلبم رو نشكن كردم تا ديگه كسي نتونه بهش لطمه اي وارد كنه

همه اتفاقهاي زندگي ام برام مثل يه خوابه كه نميتونم كنترلش كنم

نميتونم زندگي ام رو اونجوري كه ميخوام جلو ببرم لا اقل يه كمش رو

همين جور روزها ميرن و ميان اما من سر جاي اولمم و اين روزها رو بدون هيچ هدف و تمركزي ميگذرونم

بعضي وقتا حتي يادم نمياد كه غذا چي خوردم

فقط زنده ام ودارم نفس مي كشم و اكسيژن هدر ميدم

انگار بود و نبودم براي كسي مهم نيست

خدايا كاش منو هم ميبردي پيش بابام اون حد اقل منو به خاطر خودم دوست داشت

ديگه از اين ادمكهاي زميني خسته شدم ديگه تحمل ندارم

خدايا فرياد رسم باش

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/16ساعت 15:33  توسط باد صحرا  | 

خدايا اي خداي مهربان از تو ياري مي خواهم تنها از تو از تو اي مهربان ترين .

 

تو داناي راز بنده هايت هستي . خدايا فريادرسم باش روح خسته ام رو بهدست مهربان تو

 

مي سپارم ميدانم كه بنده خوبي نبودم اما از رحمت تو هيچوقت نا اميد نمي شوم چون

 

رحمت توبي انتهاست .

 

خداي من خداي بزرگ و مهربان من بعضي وقتا احساس مي كنم از من دوري فكر ميكنم

 

ديگه حرفهام رو گوش نميدي اونوقته كه ديگه از خودم بيزار مي شم خيلي بده كه توجه تو

 

رو احساس نكنم ديگه تو اين دنيا تنها مي شم ديگه كسي رو ندارم كه باهاش درد دل كنم

 

اون موقعه كه از همه كس و همه چيز سير مي شم .

 

خدايا هيچ وقت اون روز رو نيار.الهي آمين.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/15ساعت 12:5  توسط باد صحرا  | 

پدر مهربانترين

پدر عاشقترين

پدر روح زندگي من

    بي تو هيچم پدر

تو اين دنيا به هيچ مردي جز پدرم اعتماد نداشتم هيچ كس رو به اندازه اي كه پدرم رو دوست داشتم دوست نداشتم پدر من يك فرشته بود كه خدا اون رو براي اين روي زمين آورده بود كه به ما درس آدمييت بده. پدرم نمونه يك انسان كامل بود  كه لايق بود بهش بگن اشرف مخلوقات .

اما يه روز گرم تابستون كه پدرم از ما دور بود خدا اون رو برد پيش خودش .

آخه بيشتر ما رو لايق نديد كه باهاش باشيم . الان چند ماه از رفتن بابام پيش خدا مي گذره خيلي دلم براش تنگ شده .انقدر كه هميشه از خدا مي خوام كه منو هم ببره پيش خودش تا بابام رو ببينم.

    شاعر دنيا من اگه بودم

      آغاز شعرم باكلام پدرم بود 

         واي يگه گندم

            پوست تنم بود

              اونكه با دستاش منو مي كاشت

                                              پدرم بود  

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/11/28ساعت 14:37  توسط باد صحرا  | 

                          

 تپه های شنی با باد جابجا می شوند اما صحرا همیشه صحرا می ماند و این است افسانه عشق

خیلی از آدما فریادهای بی صدایی دارند که هیچوقت نمی تونن این فریاد ها رو جایی بزنن اما من یه جای خوب برای فریاد زدن پیدا کردم و امیدوارم که آدمایی رو هم پیدا کنم که فریاد های من رو با گوش دلشون بشنون و برام یاران واقعی باشند

خوشحالم که به دهکده وبلاگ نویسان وارد شدم .    

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/24ساعت 14:36  توسط باد صحرا  |