ديروز خونه مادر شوهرم نشسته بودم بچه ها همه بودند.
خانواده پر جمعيتي هستيم وقتي نوه ها و بچه ها همه با هم باشيم. يكي از بچه ها گفت امسال يه مسافرت دسته جمعي ميريم يه گروه سي و يك نفره با اتوبوس ميريم دور ايران رو ميگرديم. همه سر شوق اومديم انقده هيجان داشتيم كه ديشب تا صبح نخوابيدم يعني خوابم نبرد از شوق . ميدونين آخه همه چيز ديشب رديف شد اتوبوس گرفتن و حساب كتاب كردن همه هم خرجش رو قبول كردن و برنامه ي مسافرتمون جور شد.
به اميد خدا پنج مرداد راهي ميشيم و دور ايران رو ميگرديم در پانزده روز.
خيلي خوشحالم اميدوارم هيچ اتفاقي نيفته و مسافرتمون بهم نخوره .من عاشق سفرم اونم با خانواده وبا اتوبوس.